mail me mail me home page archive
شایراد

ارسال مطلب از موبايل

و عشق صداي فاصله هاست

صداي فاصله‌هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن ۱ هيچ مي‌شوند كدر.

این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

موضوع انشاء:فایده گاو بودن را بنویسید

سلام

ممنون که به وبلاگم سر زدید

چند روز پیش ایمیلی از جناب آقای دکتر شاهی (استاد گرانقدری که در خدمتشان مشغول به انجام وظیفه هستم) دریافت کردم که خیلی جالب بود. براتون گذاشتم گفتم شاید خوشتون بیاد. اگه دوست داشتید نظرتونو بنویسید ممنون می شم.

«با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی‌دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت می‌کشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

 اکنون قلم به دست می‌گیرم و انشای خود را آغاز می‌کنم.

 البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است. هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

 بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست می‌کنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد

 وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله  ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو می‌خواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی می‌کنند این‌همه بیا برو، بعله‌برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه..زهر، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

 شاعر در این باره می‌گوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که می‌دانند بهترین سال‌های عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده‌اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده‌اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده‌اید؟

گاوی دیده‌اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده‌ی گاو استفاده می‌کنیم. آقای .... معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم‌ها_که البته زشت است_ استفاده می‌شود.

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده می‌کنیم.

تا حالا شما گاو بیکار دیده‌اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده‌اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا به حال دیده‌اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده‌ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر تو هم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.

 تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یهویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس می‌گیرم

  دیده‌اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده‌اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمی‌کنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمی‌شوند. رویشان را با سیلی رخ نگه نمی‌دارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.

هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی‌ریزد.

هیچ گاوی خیانت نمی‌کند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی‌شکند. هیچ گاوی دروغ نمی‌گوید. هیچ گاوی آنقدر علف نمی‌خورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی همجنس بازی نمی‌کند.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمی‌کشد. هیچ گاوی...

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..

ولی...هیچ گاوی نگفت: من          گفت : ما... »

پایان

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

دختر گلم تولدت مبارک

خوش اومدي

خيلي هم خوش اومدي و خبر نداري

۱۵ بهمن ۸۳ رو بود كه با اومدنت يه عالمه برف آوردي

بركت آوردي. زندگي رو از تكرار در آوردي

درسته كه با اومدنت يه كمي فاصله انداختي بين دو نفر

ولي چه فاصله‌ي قشنگي چه فاصله‌ي عزيزي

شايراد عزيز خوش اومدي

اميدوارم بتونم پدر خوبي برات باشم يه پدر ايده آل

بقشيدا برات تولد گرفتم هزار تا خبر نداري. خبر نداري كه من و مامان جون و عمه ناني داريم چكار مي كنيم

اميدوارم بهت خوش بگذره

راستي باباجون اين همه برات مي نويسم اصلا مي خوني؟

ولي يه روز كه بزرگ شدي قول بده همه‌ي اينارو بخوني و بدوني كه باباجون چقدر دوست داشته.

حالا یه ژست بگیر تا ازت عکس بگیرم

شايراد دختر بابا يادش رفته موهاشو شونه كنه

ای بابا دخترم موهاتو که شونه نکردی بدو برو پیش مامان جون تا درستت کنه

حالا قشنگ تر شدی

شايراد گل حالا ماه شدي

باریکلا دختر.

باباجون یه چیز می گم به کسی نگیا!‌ وقتی خواب بودی مامانی ازت یواشکی عکس گرفت نگاه

این نقاشی رو یادته بابا جون؟ عکس منو کشیدی دیگه اینم می ذارم همه ببینن چه دختر هنرمندی دارم

اثر هنري شايراد دختر بابا

عموها دایی‌ها خاله‌ها و عمه های شایراد بازم بیاید تا عکسای تولدش رو ببینید

هفته دیگه می ذارمشون

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

معجزه عشق

معجزه عشق

خانم «تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش‌آموزان ايستاد و به چهره دانش‌آموزانش خيره شد و مانند اکثر معلم‌هاي ديگر به دروغ به بچه‌ها گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه‌اي به نام «تدي استوارد» در صندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرار نداشت. خانم «تامپسون» سال قبل «تدي» را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه‌ها بازي نمي‌­کند. اينکه لباس‌هايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد. براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي‌شد.

اين وضعيت چنان خانم «تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملاً نمرات پاييني را بر روي برگه‌هاي امتحاني‌­اش درج مي‌کرد.

در مدرسه‌اي که خانم «تامپسون» تدريس مي‌کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش‌آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او «تدي» را در نوبت آخر قرار داد. با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد.

معلم کلاس اول «تدي» نوشته بود او بچه‌اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي‌­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي‌شود.

معلم کلاس دوم نوشته بود: «تدي» دانش‌آموز بسيار باهوش و با استعدادي است. همکلاسي‌‌هايش او را دوست دارند اما او اخيراً به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده و احتمالاً زندگي‌اش سخت شده است.

معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. او تلاش مي‌­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علا‌‌‌قه‌­اي از خودش نشان نمي‌دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي‌اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود: «تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي‌­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي‌برد .

اکنون خانم «تامپسون» مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد. او حتي وقتي که ديد همه دانش‌آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان‌هاي رنگارنگ زيبا بسته‌بندي کرده­اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت‌هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچار عذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين­هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه‌اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه‌هاي کلاس شليک خنده سر دادند. اما او خنده استهزاءآميز بچه‌ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.

حرکت بعدي «تدي» کاملا خانم «تامپسون» را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي‌دهيد .

خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه‌ها او يک ساعت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه‌ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» به خصوص توجه خويش را به «تدي» معطوف کرد. همچنان‌که با پسرک کار مي‌کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي‌شد. هرچه بيشتر او را تشويق مي‌کرد پسرک بيشتر عکس‌العمل نشان مي‌داد. در پايان سال «تدي» يکي از بهترين دانش‌آموزان محسوب مي‌شد. خانم «تامپسون» علي‌رغم ادعايش که گفته بود همه بچه‌ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي‌گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه‌اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي» دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم در تمام زندگي‌اش بود.

شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف «تدي» دريافت کرد. «تدي» در اين نامه نوشته بود درحال فارغ‌التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است. او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي‌اش مي­داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي» اذعان مي‌کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي‌خواهد باز هم پيشرفت کند و بار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود. ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم «تامپسون» رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده و مي‌خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي» اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم «تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد. و البته خانم «تامپسون» پذيرفت. حدس مي­زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي‌کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون» لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت و موءدبانه دست او را گرفت. بوسه‌اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم «تامپسون» که مرا باور کردي. بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي‌دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

فرشته بی کار:

سلام
من تازه دو روزه متوجه شدم كه پرشين بلاگ درست شده
اين مطلب را از اينجا برداشتم

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر! 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

چمران، شریعتی، زلزله

سلام
یه سوال شریعتی چه کار کرد که چمران نکرد؟
درسته که نمی شه این دو موجود آسمونی رو با هم مقایسه کرد
درسته که شریعتی ادبی بود و چمران اجرایی
ولی چرا همه 29 خرداد رو یادشون می مونه ولی 31 خرداد رو نه؟
در ضمن هجدهمین سالگرد زلزله منجیل رو به بازمانده های اون حادثه خونبار تسلیت می گم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

ارزش آدم ها

سلام
این داستان رو از اینجا برداشتم به نظر من خیلی قشنگ بود براتون گذاشتم تا احساس شما هم لذت ببره
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
 
 او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
 
 با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي منکوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.
 
 
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم....
 
 
در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد. به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست.

من هم اميدوارم که هر کسي بتونه قدر اين موجودات تکرار نشدني رو بدونه

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

پاداش محبت

سلام
این داستان رو از اینجا برداشتم

 
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

تلفن جعبه جادویی

سلام

داستان زير رو یکی از دوستام فرستاده اسم داستان  هم من از خودم نوشتم متاسفانه نویسنده داستان رو نمی شناسم

به نظر من قشنگ بود برای همین گذاشتم اینجا تا دوستان هم بخوننش


«وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا

*****

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

*****

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

 پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

گفت : متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا»

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور

دوم خرداد

سلام

يادش به خير فکر کنم اوج تبليغات دهه اول محرم بود اگه اشتباه نکنم تمامي دسته هاي به ظاهر عزاداري تبليغ مي کردن پوسترهاي خاتمي و ناطق نوري و زواره اي و ري شهري بود که اينور اونور مي شد

دوم خرداد عجب روزي بود هر کي رو مي ديدي داشت مي رفت راي بده. عجيب اين بود که اکثرا يواشکي مي رفتن که کسي نبينتشون آخه خيلي ها ادعا داشتن که نمي خوان راي بدن و انقلاب رو قبول ندارن و از اين حرفايي که تو تاکسي ها معمولا هر روز مي شنويم.

ولي واقعا مردم داشتن به بهونه هاي مختلف همديگر رو مي پيچوندن تا برن به خاتمي راي بدن

درسته به خاتمي

همين مردمي که تو انتخاب احمدي نژاد نقشي نداشتن

همونا بودن که نشون دادن اگه کسي رو بخوان و اگه دوسش داشته باشن ميان و ازش حمايت مي کنن

الان آمار دقيق يادم نيست ولي نزديک 80 درصد واجدين شرايط راي دادن فکر کنم کسايي که اينجا رو مي خونن يادشون باشه

خاتمي مرد بزرگيه با اينکه آخونده و مردم الان تا حدودي آخوند زده شدن ولي الان هم از اينکه يکي مثل خاتمي رئيس جمهور نيست نگرانن

وقتي يه چيز خوب داريم به هيچ عنوان ازش نگهداري و حمايت نمي کنيم به محز اينکه از دستش داديم اي واي که همه دم از پشيماني و ... مي زنن

روشنفکرا، تاحدودي دانشجويان، هنرمندان، ورزشکاران و ورزشدوستان و .... خاتمي طرفدار زياد داشت و داره فقط کافيه

بي خيال فقط اومدم بگم که يادش به خير

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦ - حسن منشی پور